هر روز غرورم را به دست کفشداری های مسجد می سپارم وپا برهنه ،به وادی مقدس تو وارد می شوم 
می دانم اینجا زمان فخر فروشی نیست و لحظات در  قاب نیایش جا می گیرند
حتی اینجا بوی غیبت ودروغ همه را آزار می دهد وعطر خوش مشام حضور را ،بی حال می کند ...
اینجا حرفها از جنس دیگری ودلها رنگی قشنگ به خود می زنند...رنگی به رنگ خدا..
اینجا همه در یک صف به یک اندازه عزیز ومحترم هستند و راهی برای جلو زدن جز  تقواء وجود ندارد...
واینجا همان مسجد است که خانه  قلوب مومنین است و ایستگاه فراز وفرود به آسمان ...
پس در این وادی با وضوی جان وجسم وارد شو...