جوانی نزد زاهدی زبان به شکوه برد وگفت :
که هر نمازی به سوی دوست میبرم ،قبول واقع نمی شود گویا مرضی است که درمان ندارد؟
چه سری است که نماز سختم شده است ولذتی ندارد؟
گفت: چه دردی است که طبیب درد ها از رفع آن ناتوان است؟
گفت نمیدانم...
گفت : گویا می بینم که آتشی در درونت زبانه می کشد ،واین آتش چیزی نیست جز لقمه حرام...
آری هر کس طلب یار کند باید به  جسم وجان آب ولقمه ی طهورا دهد،تا در دریای پاکی ها ،بالا نرود ود ر عمق حضور غرق شود...